چند وقتی بود که دست و دلم به گذاشتن یه پست درست و حسابی نمیرفت. مدام به خودم میگفتم «وقتی این رو تموم کردم مینویسم!» و به قول معروف، کار امروز رو به فردا میسپردم؛ دقیقا تا همین دیروز که به خودم گفتم وقتی این آزمون رو دادم و تموم شد، حتما یه پست توی وبلاگم میزارم ولی ای دل غافل... همون شب خبری رو شنیدم که هنوز هم که هنوزه دلم میخواد فقط یه شوخی بی مزه باشه. دلم میخواد یه معجزه رخ بده و «بیان» همچنان کنارمون باقی بمونه. چقدر ایده داشتم که میخواستم بنویسم، چه داستانهایی که شوق نوشتن و به اشتراک گذاشتنشون رو داشتم، چه چالش هایی که دلم میخواست انجامشون بدم و...
وقتی اومدم این پست رو بنویسم اشتباهی وارد یکی از یادداشت هام شدم. از یه لحظه ای به بعد، قبل از شروع هرکاری، اول چیزهایی که باید رعایت میکردم و حس میکردم نیازه که بدونم تا به خودم سخت نگیرم و راحتتر بتونم اون کار رو شروع کنم و ادامهاش بدم رو مینوشتم، و دقیقا برای بیان هم همین کار رو کردم. چون من یه آدم حساس با نشخوار فکری ام که نمیتونه جلوی افکار منفی و توقف ناپذیرش رو بگیره. اما چه فایده... حالا که تصمیم گرفتم هر اتفاقی هم که افتاد، نوشتن توی وبلاگ رو رها نکنم، حالا خود وبلاگ داره من/ما رو رها میکنه. امیدوارم حتی اگه اینجا رو از دست دادیم، بازهم بتونیم جایی رو برای نوشتن و باهم بودن پیدا کنیم، چون نوشتن همیشه در های جدیدی رو برای ارتباط برقرار کردن، درک شدن، دیده شدن، حس کردن و... باز میکنه.
درسته که دیلی های تلگرام هم هستن و امیدوارم که یه روزی بتونم به علاوه خزعبلاتی که توی دیلیم میزارم، یه گوشهای ازش رو هم اختصاص بدم به نوشتن چیزهایی که دلم میخواد بنویسم، شاید اون وایب و حسی که وبلاگ بهم میده رو نده، اما حداقل تا حدودی کار راه بندازه. بهرحال... کمکی نمیتونم بکنم جز اینکه همچنان به چیزهای مثبت فکر کنم و سفت بچسبم به اون کورسوی امید که توی تمام لحظات سخت و دشوار، توی تاریک ترین لحظات زندگیم میتابیده :)
~*~
+ ولی من تازه قالب اینجا رو خوشگل کرده بودم، آهنگ پست پین شده رو عوض کرده بودم... تمام عکسهایی که برای روز مبادا ذخیره کردم...
