بچه که بودم، شعارم همیشه یه چیز بود «سادگی در عین شیک بودن». حتی الان هم دنبال ساده ترین چیزا میگردم و از طرح های شلوغ و اشکال درهم برهم بدم میاد. لباس هام باید یک رنگ با اشکال منظم یا صرفا یک طرح ساده داشته باشن، خودکارهام باید ساده و نوک تیز باشن، کیف و کفش باید ساده با رنگ هایی که باهم همخوانی دارن باشن، شلوار نباید زیاد گشاد یا تنگ باشه و داشتن جیب و زیپ های اضافه برام خیلی شلوغ و نامرتبه. حتی کت کراپی که برای عید گرفته بودم رو با اینکه دوستش دارم اما به نظرم دوتا جیبی که داره و از قضا از خود کت جدا هستن اضافی‌ان یا حداقل باید با خود کت یکی میشدن. شاید الان به نظر بیاد خیلی باید سر نظم و مرتب بودن حساس باشم ولی درواقع همین آدم، یه آدم به شدت نامرتبه که گاهی حوصله نداره لباس هاش رو درست توی کمد بزاره و یا بعد از اینکه درسش تموم شد، کتاب هاش رو جمع کنه و سرجاشون بزاره و یا میزی که کنار تختش هست رو پر از وسایل اضافه نکنه، یا حتی انقدر خسته که به جای اینکه میز تحریرش رو تمیز کنه و مثل بچه آدم پشت میز درست بخونه، میز پایه دار کوچیکش رو میاره میزاره روی تخت و همونجا درس میخونه و... صرفا وقتی میخواد همه جا رو تمیز کنه، هرچیزی که جلوی چشمش باشه باید منظم یه گوشه چیده بشه و اگه قراره خیلی اساسی تمیز کنه، اول باید همه چیز رو یه دور بکوبه و از نو بسازه!

از این حرفها بگذریم... هدفم یه چیز دیگه بود! 

فکر کنم تا الان تونسته باشم اون قسمت ساده بودن رو عملی کنم ولی واقعا شیک هم هستن؟ منظورم از شیک بودن چی بوده؟ داشتن وسایل و استایل مینیمال با رنگ های پاستیلی و کلا رنگهایی که تن نرم و ملایمی دارن؟ سقف اتاقم رو ابرکی کنم و روی در و دیوار اتاق ریسه و تابلو و برچسب بزنم؟ من که اینجور فکر نمیکنم... چون هیچکدوم از اینها اتفاق نیافتادن. مد بودن و برند پوشیدن؟ این مورد هم که کلا از دور خارج میشه؛ چرا؟

๑๑๑

اخیرا پالتویی که برای جوونی مامان بوده رو برای خودم برداشتم چون مامان میگه به من بیشتر از خودش میاد. چندتا کت و شالی که از خاله هام گرفتم رو بعضی وقتها میپوشم و مدتی هست که لباس و شلوار بیرونی نخریدم (مگه با پول های عیدیم) و اکثرا برای حدود یک، دو و سه سال پیش ان. همه کیف هایی که داریم سالم اما قدیمی هستن چون یه مدت مامان و خواهراش زده بودن تو کار کیف عمده خریدن و کیف بافتن و الان کلی کیف بالا استفاده توی کمد دارن خاک میخورن. مامان معتقده تا وقتی یه چیزی سالمه و هنوز میشه ازش استفاده کرد، نیازی به خریدن چیزهای جدید نیست، چون مواد غذایی نیستن که بعد از یکماه کپک بزنن!! ولی باز هم بعضی وقتها اگه بتونه برام لباس و شلوار و کیف و کفش جدید میخره؛ صد در صد برای اینکه گل دختر غرغروش هستم^^ بهرحال... خودمم اکثر وقتها زیاد سخت نمیگیرم؛ واقعا هرچیزی که بخوام دارم!

روتختی که دارم هنوز همون روتختی سبز پرنسسی‌‍ه که روش عکس پرنسس های دیزنی داره! روی تخت هم یه تشک نازک دیگه انداختم و دورش پتو مسافرتی پیچیدم که توی زمستون تختم گرم باشه (اتاقم زمستونا با قطب شمال مسابقه میده). پتوی بنفش گل گلی‌ که مادربزرگ -خدابیامرزم- برام گرفته رو هنوز دارم و دلم نمیاد توی هیچ فصلی از سال ازش جدا بشم چون دقیقا از همون پتوهای نرمالویی‌‍ه که میخواستم.

هنوز وقتی میز تحریرم رو گرفتم یادمه با اینکه خیلی بزرگ هم نبودم، شاید اول دبستان بودم؟! یه میز تحریر صورتی که یه طبقه دکوری هم بالاش داره. دوتا جا خودکاری رو میزی روش گذاشتم که یکیش درواقع یه گلدون زرد با چهره خندون‌‍ه اما چون گل نداشتیم، خودکار رنگی هایی که خاله ام بهم داده بود رو توش کاشتم. یه تقویم رو میزی که قطعا از اون تقویم هایی که توی لوازم تحریر ها میفروشن نیست، بلکه به عنوان تبلیغات هدیه داده بودن که منم دزدیدمش و برای خودم برش داشتم. یه ساعت رو میزی کرمی-سبز که حرکت عقربه هاش صدای قطار میده و از وسایل خاله ام کِش رفته بودم رو گذاشتم. یه جعبه جواهرات سفالی سفید رنگ قلبی با در گلی که هدیه تولدم از طرف دخترخاله ام بود و یه جعبه چوبی سنتی کوچیک که خاله بهم داده رو کنار هم و توشون انگشترهام، ساعت، دستبند، گردنبند، و پرسینگ گوشی که مامان برام خریده بود رو گذاشتم. روی خود میز یه گوشه کتابهای درسی‌‍م رو گذاشتم و طرف دیگه‌اش بابا کامپیوترش رو گذاشته و همیشه به نظرم اون کامپیوتر و دم و دستگاهش تمام بخش های مهم میزم رو اشغال کردن. ولی خب... باهاش سر میکنم. در آخر بخش صندلی که فکر کنم جالب ترین قسمتشه. اول که روی پشتی صندلی یه روکش صورتی کشیدیم و خود صندلی اوایل سالم بود اما بعد مشکل بالا-پایین شدن پیدا کرد و دادیمش دست تعمیرکار! اون آقا هم که دستش درد نکنه و هرجا هست ایشالا سلامت باشن، به طور معجزه آسایی، یه صندلی اتوماتیک که وقتی میشینی روش میره پایین و وقتی بلند میشی خود به خود میاد بالا بهم تحویل داد:) XD #‌تکنولوژیااا‌وقتی‌تکنولوژیااا‌هنوز‌مد‌نبود

توی اتاق خبری از کتابخونه و یا هرجایی که طبقه بندی شده باشه برای کتاب، وجود نداره. فقط شش تا کمد دیواری بزرگ داره که توی یکیش و طبقه اولش بنده دوتا کارتن کتاب و چندتا کتاب که بازهم از خاله ام گرفتم رو گذاشتم داخلش (+خرت و پرت های دیگر) و در عجبم که چرا هیچوقت مرتب نیست؟!! فقط قبلا یه کمد سفید-سبز چند منظوره داشتم که متاسفانه الان توی راهرو‌‍ه و شده برای داداشم چون تمام وسایل اون داخلشه و فقط توی یه طبقه اش کتاب های سال دهمم رو گذاشتم (جا نداشتم دیگهD: ) سه از کمدها انقدر بالان که به سقف رسیدن و واقعا نمیدونم چی داخلشون گذاشتن و من فقط به سه تا کمد پایین دسترسی دارم که به جز اونی که یه طبقه اش برای خودمه، دوتای دیگه برای لباس و اسباب بازی هستن (+هر خرت و پرت دیگه ایی که میشد جا داد).

و در آخر خودم... هنوز ساده پسندم، اکثر مواقع خسته، دلش نمیاد از تخت و اتاقش جدا بشه، درگیر گوشی و فضای مجازی، اگه بیکار باشه باید آهنگ گوش بده وگرنه افسرده میشه، کلی سریال ذخیره کرده که روز مبادا نگاه کنه، هرموقع حسش رو داشت درس هاش رو میخونه اما روی نمره هاش یکم حساسه و حالا محاسباتش از حفظیاتش بهتره، ساعتها وقتش رو توی ذهن و خیالش میگذرونه و حتی نمیفهمه شب ها چجوری خوابش میبره، رویا و هدف داره اما راه رسیدن بهشون رو بلد نیست.

موهایی که قاعدتاً باید فر باشن اما تقریبا همیشه پف، وز و گره خوردن، وقتهایی که حوصله نداره موهاش رو ببنده صرفا با کلیپس گل بابونه صورتی کوچیکی که مامان خریده موهاش رو جوری میبنده که فقط توی سر و صورتش نباشن. سعی کرده استایلش رو کمی امروزی تر کنه اما هنوز کت های بلند، وست، هودی، پیراهن، شلوار راسته، کلاه و شالگردن دست بافت و چیزهایی از این قبیل رو ترجیح میده، هیچ جوره نمیتونه قید کفش ورزشی رو بزنه و کفش مجلسی اذیتش میکنه. 

و دوست داره اگه عمری بود که مادربزرگ بشه، لباس های گل گلی صورتی بپوشه و یه روسری کوچیک گل دار بزنه و چتری های فرفری‌‍ش رو روی صورتش بریزه.

๑๑๑

 شاید هنوز به اون بخش شیک بودنی که توی ذهنم بود نرسیده باشم اما توی سادگی صدر جدول انتظاراتم قرار دارم؛ شاید روزی تونستم به شعار بچگیم جامه حقیقت بپوشونم!...

ریز نوشت ها:

- خیلی ایده برای عنوان این پست داشتم اما میخواستم حتما از «مادربزرگ» استفاده کنم. چون احتمالا توی این دنیا مد و مصرف گرا و برند پسند، مادربزرگ این نسل باشم... وگرنه هیچ جوره با این نسل همخوانی ندارم، حتی روحیاتم! اینجا مادربزرگ داریم؟ *سینی نعلبکی و قندون گل گلی* چای نبات میل دارید؟

- خیلی چیزهای دیگه ام بود که میخواستم بنویسم ولی متاسفانه از اون چیزی که توی ذهنم بود یکم متفاوت تر شد. مثلا دورس و هودی که اون یکی مامان بزرگم برام خریده بود انقدر گشادن که توشون گم میشم، یا ژاکت پشمی سفیدی که خاله برام گرفته بود اما چون اشتباها با شال قرمز شسته شده از ژاکت پشمی سفید به ژاکت پشمی صورتی تغییر هویت داده (پ.ن: بنده سه تا خاله دارم تعجب نکنید!)

- یه چیزی راجب اون کلیپس گل بابونه صورتی... امسال که رفتیم اصفهان رفته بودیم بازار و برای اینکه مامان رو با چیزهای ترند آشنا کنم، اون کلیپس های گل آمازونی که تازه مد شده بودن رو بهش نشون دادم و اون هم چند روز بعد رفت یه کلیپس گل بابونه صورتی کوچیک گرفت چون قبلا بهش گفته بودم کلیپس کوچیک میخوام :") و راجب اون پتوی بنفش... قضیه شاید برای قبل راهنمایی‌‌‍م باشه، چند روز قبل از اینکه از اصفهان برگردیم یه پتوی نو و نرم پیدا کردم و گفتم من یکی مثل اینو میخوام، مادربزرگم هم وقتی برگشتن یکی برام خریده بود :))

- خلاصه که... امیدوارم پوینت قضیه رو گرفته باشید، روز خوش!✿ (پ.ن: خودم که حس خوبی بهش دارم! مادربزرگ بودن باحاله!!)