-We'll never change-

توباتو قطعا بهترین گروه نسل چهاره و هیچوقت مثلش پیدا نمیشه، خصومتی هم دارید میتونید با دیوار بحث کنید.

❅࿓٭

*این کاربر درحالی که موهای پف کرده اش رو با کلیپس گل بابونه صورتی بسته، یه لباس خرگوشی و هودی گربه ای پوشیده، دو لایه پتو رو تا خرتناق بالا کشیده و سر انگشتهاش یخ زده، این پست رو مینویسه*

مطمئنم که در طی سال های اخیر که میزان سرما روز به روز کمتر میشد، امسال سردترین پاییز و زمستون رو داشتیم. راستش برای کسی که داره توی جنوب غربی کشور زندگی میکنه، دمای ۱۷ درجه هم براش سرد محسوب میشه چه برسه به ۲-۳ درجه و از اونجایی که بنده سرمایی هستم میتونم بگم دارم قندیل میبیندم. دیروز بالاخره -مثلا- آخرین امتحان نوبت اول رو دادم و احتمالا از نتایج راضی هستم؟ با اینکه میتونستم بهتر عمل کنم اما معمولا همینجوریم؛ توی امتحان های نوبت اول یکم گیج بازی درمیارم و وقتی میگم نوبت دوم جبران میکنم، واقعا جبران میکنم (امیدوارم!). البته که این حرف فقط برای درسهای عمومی‍م صدق میکنه چون درسهای تخصصی‍م پودمانی هستن و هیچ فرصتی برای جبران وجود نداره، پس یا بهترین نمره ات رو میگیری یا میافتی و شهریور دوباره امتحان میدی. به همین سادگی. 

دیروز وقتی داشتم میرفتم مدرسه، دمای هوا بین ۳ تا ۷ درجه بود و میتونستم یخ زدن تمام سلول های پوستی صورتم رو حس کنم. دست‌های همه‌مون از سرما یخ زده و سرخ و سفید بود و داشتیم به این فکر میکردیم که چجوری قراره با این دست‌ها امتحان بدیم... که خداروشکر مشکل حل شد p: میدونید مسئله اینه که سرمای اینجا واقعا سوزناک‌‍ه و تا پوست و استخوان یخ میزنی، در حدی که اگه یه نفر توی اون سرما بهم یه تنه کوچیک میزد قطعا استخوان‌هام خُرد میشدن. خاله ام که الان شیراز زندگی میکنه میگه سرمای اینجا از شیراز بدتره و اونجا اونقدر سردش نمیشه که بخواد لباس های پفکی و پشمی بپوشه. هنوز نمیدونم چقدر میتونم روی حرفش حساب باز کنم چون آخرین باری که وقتی شیراز سرد و بارونی بود رفتم اونجا، فروردین بود؛ تازه لباس گرم هم نبرده بودم، صرفا چندتا چیز دم دستی بردم (که پشیمون هم شدم). به مامان گفتم "اگه قرار باشه بریم شیراز یا اصفهان چجوری قراره با سرماش کنار بیایم؟ حتی خودت هم اینجا سردت شده!" ولی مامان میگه همین چیزهایی که اینجا میپوشم برای اون شهرها هم کفایت میکنه، فقط باید چند دست لباس و شلوار گرم‌تر و کفش مخصوص بخرم. منم کی باشم که بخوام مخالفت کنم!؟ درحال حاضر تمام هدف من و مامان شده فرار کردن از این شهر اون هم با استفاده از کنکور بنده و کلا اجازه دارم دو تا شهر (+شهر خودمون) رو برای دانشگاه انتخاب کنم، به سه دلیل: ۱- توی هر دو تا شهر دیگه آشنا داریم. ۲- اصالت خانواده پدری برمیگرده به اصفهان و تقریبا با مسیرهاش آشناییم. ۳- نزدیکترین و بهترین انتخاب ها برای زندگی و دانشگاه هستن.

توی این مدت هم که اینترنت ها قطع بودن سرگرمیم شده نگاه کردن به قیمت های وسایل مختلف، از گوشی و لپتاپ و تبلت بگیر تا لوازم خونه و اتاق (خیلی هم توی کارم جدی هستم انگار میخوام همین فردا ازشون خرید کنم-). از نتیجه هم میتونم اینو بگم که بعضی قیمت ها از انتظارم کمتر بودن و برخی هم انقدر قیمت های عجیب و فضایی داشتن که ترجیح دادم پول همون وسیله رو غذا کنم و بریزم توی شکمم، حداقل اینجوری هم یه سودی کردم هم زورم نمیگیره. با مامان هم سعی کردم غیرمستقیم راجبشون بگم ولی اون میگه کار بیهوده‌ایه و فقط اینترنت رو حروم میکنم. راستش حرف زدن با مامان خوش میگذره مخصوصا اگه بحث سبزی پاک کردن یا تخمه خوردن باشه ;) اما انگار هیچوقت نمیتونم درباره برنامه های آینده باهاش صحبت کنم، چون زیادی ناامید به نظر میرسه؛ از خودش، از من، از بابا، از وضعیت، از خونه و خانواده. (داداشم هنوز بچه اس پس فعلا از خیرش میگذریم.) با اینکه چندبار سعی کردم بهش بگم که فقط میخوایم درباره اش حرف بزنیم و حتما لازم نیست همشون به واقعیت تبدیل بشن اما اون همیشه یه جمله میگه «تو فعلا برو درس هات رو بخون..». بله، تمام چیزی که برای مامان مهمه درسهای من و داداشم‌‍ه. با اینکه سعی کرد دوره راهنمایی من رو بفرسته تیزهوشان -اما بخاطر کرونا نشد و در آخر یه مدرسه معمولی رفتم- توی انتخاب رشته بهم سخت نگرفت و فقط بهم گفت که چه رشته هایی میتونم برم که بازار کار خوبی دارن، در آخرهم سر از رشته حسابداری درآوردم، که احتمالا از نظر درسی و تحصیلی موفق ترین انتخاب بوده. 

وقتی بقیه میفهمن مامان بابت خونه مسئولیت زیادی بهم نمیده تعجب میکنن. خودش که میگه اعتقادی به این چیزا نداره و از نظرش بچه باید توی این سن مشغول درس خوندن باشه، درسش رو بخونه، نمیخواد کار دیگه ای انجام بده. آخرین باری که مامانبزرگ و خاله بخاطر اینکه هنوز بلد نیستم خودم غذا درست کنم باهام بحث کردن، بهم گفتن اگه یه روز مجبور بشم برم خوابگاه یا تنها زندگی کنم قطعا از گشنگی میمیرم اما مامان گفت «اون قرار نیست تنها جایی بره. هرجا بره مامانش هم باهاش میره!» و تا الان دیگه هیچ بحثی درباره این موضوع نداشتیم. البته اینجوری هم نیست که خودم هم بی تقصیر باشم، فقط نمیدونم چجوری باید خودم رو توی کارهای خونه دخیل کنم. به عنوان کسی که عادت کرده تنهایی کاری رو انجام بده، وقتی بحث دخیل شدن میشه حس اضافه بودن و بی دست و پایی میکنم ولی اگه ازم کمک بخوان و صریحا بهم بگن باید چیکار کنم دیگه مشکلی ندارم، فقط کافیه بهم بگن باید چیکار کنم. پس واقعا اینجوری نیست که آدم بی مسئولیتی باشم من فقط نمیدونم باید چیکار کنم، چون هیچوقت این رو کامل یاد نگرفتم.

به این فکر کردم که چقدر سر اینجور چیزها اذیت شدم و حرف شنیدم. حرف هایی که بالاخره بعد از ۵ سال -و حتی بیشتر- فهمیدم که اصلا حق من اون حرف‌ها، کلمات، رفتارها و قضاوت ها نبودن. تو نمیتونی بچه ای که هنوز نمیتونه درست راه بره رو بخاطر ندویدن سرزنش کنی. مامان یه بار گفت «نمیگم ما کاملا بی تقصیریم، ولی تو هم بین خودت و بقیه یه فاصله بزرگ درست کردی و همش از ما دوری میکنی. ما هم هیچوقت یاد نگرفتیم چطور باید مهربانانه رفتار کنیم.» بعد یاد سال نهم افتادم، زمانی که بخاطر حالت خلسه ای که توش فرو رفته بودم نتونستم درس بخونم و سر جلسه امتحان مطالعات جلوی دبیر و همه بچه ها زدم زیر گریه. تقریبا تمام حرفهایی که بین خودم و دبیر رد و بدل شد رو فراموش کردم فقط یه جمله محو ازش یادمه که مضمونش این‌ بود «تقصیر مامانت نیست که بلد نیست، نباید ازش انتظار داشته باشی!» حالا سه سال از اون اتفاق گذشته و یک بار دیگه همچین اتفاقی اینبار توی خونه اتفاق افتاد. شاید بتونم بگم بعد جنون و دیوانگی که اون روز تجربه کردم یه چیزی درونم تغییر کرد. توی اون چند روز یه چیزی درونم مُرد و به جاش یه چیز دیگه رشد کرد؛ چیزی که احتمالا منطقی تر و تحمل کردنش راحتتره. 

ریز نوشت ها:

- این هفته واقعا برام سنگین بود -از نظر درسی- و بدبختانه هنوز سه تا امتحان دیگه هم مونده اما دیگه روال عادی مدرسه از همین هفته که میاد شروع میشه. حداقل تونستم امشب مثل خرس بخوابم p:

- مامان برام جوراب پشمی قهوه ای با طرح پاپیون های کرمی خریده :>>> که گفت همینم بابا گفته بوده بخره وگرنه نمیخریدTT (پ.ن: بابا امروز اومد تو اتاق گفت الان جوراب پوشیدی؟ منم یه پام رو از پتو آوردم بیرون و جوراب باشکوه پشمکی‌‍م رو نشونش دادم *^*)

- دلم هات چاکلت میخواد.

- مغزم پر شده از داستان های بلند و کوتاه و ایده برای نوشتن اما یکی بیاد به جام همت کنه بنویسه نمیدونم چرا خودم دست به کار نمیشم. (پ.ن: عامیانه یا کتابی و ادبی؟)

- کاش بدونم این ۲۰ درصدی که تا الان به اینترنت وصل شدن کی و کجا هستن:))) قطعا بعد از اینکه همچی درست شد در اولین فرصت باید برم پینترست و ۶۰-۷۰ تا عکس برای روز مبادا دانلود کنم- با کمبود عکس مواجه شدم-