شروع همیشه برام مشکل بزرگی بوده و هست. هیچوقت نمیدونم از چی باید بنویسم و از چی نباید. شروع کردن نقطه آغاز همه چیزه و شاید بشه گفت که احتمالا من توی شروع همه چیز به مشکل میخورم! بهرحال حرف های زیادی درباره اش زده میشه ولی خیلی لحظه ها هم بوده شروع میتونسته یک پایان باشه و پایان میتونسته یک شروع باشه که دقیقا خیلی وقتها همین دوگانگی گیج ام میکنه. راستش این مدت که کمتر درگیر فضای مجازی بودم داشتم با خودم فکر میکردم که کاش ذهن آدمی هم مثل حافظه دستگاه ها بود، میتونستی هر وقت دلت بخواد پاکش کنی و دوباره از نو شروع کنی انگار که قبلا هیچ اتفاقی نیفتاده بوده؛ البته که تا همین الانش هم خیلی چیزا رو پاک، فراموش و حتی پاره کردم برای اینکه شاید بهم کمک کنه بتونم از درد گذشته کم کنم و فاصله بگیرم. صد البته که پشیمانی هایی هم دارم، رابطه هایی که بدون هیچ حرفی تموم شون کردم، یادگاری هایی که اشتباها یا بخاطر هیجانات اون لحظه به کلی پاکشون کردم، خاطراتی که گم شون کردم و... شاید تا اینجا بشه گفت «خب اشکال نداره، بالاخره پیش میاد!» اما مشکل اصلی اینجاست که بدبختانه این انگار برام تبدیل به یه عادت شده!! شاید اگه مثل چند سال گذشته نابالغ و کم تجربه بودم، ممکن بود دوباره تحت تاثیر هیجانات و احساسات لحظه ای قرار بگیرم و همه چیز بریزم توی بقچه و بندازم کنار بقیه خاطرات خاک خورده و قدیمیم که کمتر موقعی پیش میاد که بخوام بهشون سر بزنم. مثل آلبوم عکسی که مدتهاست ته کمد داره میپوسه اما من دیگه اون کودک کنجکاوی نیستم که بخوام هر لحظه برم عکس های داخلش رو نگاه کنم و از مامان راجب اتفاقاتی که اون موقع افتاده بود بپرسم.
این روند بزرگ شدن بد عجیب و ترسناکه. همیشه از خودم میپرسم «اگه بزرگ بشم دیگه همچین آرزو/خواسته/رویا رو ندارم؟»، «اگه بزرگ بشم دیگه دلم دفترچه خاطرات قفل دار نمیخواد؟»، «اگه بزرگ بشم دیگه به داشتن برچسب های رنگارنگ و دفتر های عجیب و غریب علاقه ندارم؟»، «وقتی بزرگ بشم قولهام رو فراموش میکنم؟»، «وقتی بزرگ شدم دیگه دلم پلاشی های کوچیک و بزرگ نمیخواد؟»، اگه بزرگ بشم، اگه بزرگ بشم، اگه بزرگ بشم... . از دست دادن اون احساسات و خواسته های کودکانه برام دردناک و ترسناکه. میدونم نباید از چیزی بترسم وگرنه همون سرم میاد (مثل همیشه) اما در آخر من فقط یک انسانم که گاهی دلش میخواد احساس ترس و ضعیف بودن بکنه. با تمام اینها، هنوز هم نمیتونم اون هیجان بچگانه برای بزرگ شدن رو نادیده بگیرم، هنوز هم درون مسیر مه آلود و بارونی زندگیم روزنه امیدی برای فردا وجود داره، همون امیدی تا الان زنده نگهم داشته و شاید مجبورم میکنه به نفس کشیدن و ادامه دادن وگرنه زودتر از اینها تبدیل به یه جنازه متحرک میشدم که فقط بلده بخوابه و بیدار بشه و دوباره بخوابه و بیدار بشه.
روند زندگیم مثل همیشه یکنواخت، پر از روزمرگی و خسته کنندست، مخصوصا توی وضعیتی که الان درش قرار داریم و فهمیدم چقدر زندگیم به اینترنت و فضای مجازی وابسته شده و چون تنها سرگرمی بود که میتونست کمی مشغول نگهم داره و در حال حاضر حتی همون رو هم ندارم. سه یا چهارتا کتاب رو برداشتم که بخونم اما همشون رو نصفه رها کردم نه چون از محتواشون راضی نبودم، بلکه بخاطر اینکه همه چیز رو خیلی سریع فراموش میکنم و یادم میره دلیل اصلی و واقعیم برای شروع شون چی بوده! خیلی چیزا هست که بهشون علاقه دارم و دلم میخواد دوباره جزئی از سرگرمی هام بشن و خدا رو چه دیدی شاید یه روزی بالاخره همین کار رو هم کردم فقط طبق معمول منتظر اون لحظه مناسب ام (بعضی هاشون واقعا نیازمند لحظه مناسب اند.) فقط امیدوارم زیاد براشون دیر نشه و زمان این بار روی خوشش رو بهم نشون بده. خیلی برنامه ها دارم، هدف ها و خواسته های کوچیک و بزرگ که به همون اندازه به تلاش و اراده خودم هم نیاز دارن. (باز هم با ناامیدی بسیار، امیدوارم).
چند شبیه که خوابم خوب نیست و نشخوار فکری داره مغزم رو مثل کوه آتش فشانی منفجر میکنه. قبلا خونده بودم که مغز برای رهایی از چنگ درد های زندگی به خیال پردازی و ساختن اتفاقات دروغین پناه میبره اما این پناه بردن برای من از حد خودش عبور کرده و حتی باعث میشه چندین ساعت بی وقفه سناریو های خیالی بسازم و صادقانه؟ کمی بد و ترسناکه (پیشنهاد نمیکنم!). جدای از اینها، دیشب دوباره درگیر شناخت منِ واقعی شدم؛ برای من نشناختن خودم و ندونستن احساس ناخوشایندیه و بدتر از اون اینه که ندونم این کسی که الان هستم واقعا خودمم یا صرفا تقلیدی از دیگران فقط چون حس کردم برخی ویژگی ها رو بخاطر بقیه به دست آوردم. البته الان که بهش فکر میکنم، انگار فقط زیادی حساس بودم وگرنه اگه الان سوال «کیستی؟» رو ازم بپرسن احتمالا بهتر بتونم بهش جواب بدم نه فقط با «سلام فلانی هستم، n ساله از فلان شهر و در فلان پایه تحصیلی. حیوان مورد علاقه ام گربه اس.» و تمام! یکم... پخته تر و بالغانه تر! صادقانه تنها چیزی که میخوام اینه که بدونم و بفهمم کسی الان اینجا نشسته و این پست طول و طویل رو مینویسه واقعا منِ واقعیه که تحت تاثیر هیچ هیجان لحظه ای و دیگران و اتفاقات پیرامون و غیره قرار نگرفته و دقیقا همون کسی که باید باشه.
ریز نوشتها:
- اراده خیلی چیز عجیب و سنگینه. حداقل خداروشکر به اندازه درس خوندن یاریم میکنه!
- آخرین پستی که گذاشتم برای تیر ماه بود و طبق معمول و عادت نه چندان خوشایندم قرار بود که شروع تازه ای داشته باشم ولی نمیدونم چرا شش ماه طول کشید. توی این مدت هم اتفاق هایی افتاد و هم نیافتاد بهرحال هرچی بود گذشت! (منتها نمیدونم اصلا کسی وجود من در اینجا رو به یاد داره یا نه)
- کد آهنگ گذاشتن رو ندارم ولی آهنگ پست امروز good goodbye عه!! و میخوام از موقعیت استفاده کنم و بگم به جز اون به این آهنگها هم گوش بدید، مطمئنم عاشقشون میشید!!! (مخصوصا اولی) #فنمعصوموتنهاوبدبخت
- الان که هیچی بالا نمیاد به شدت به نصیحت ها و هم صحبتی با chatgpt نیازمند شدم. عادیه بنظرتون که با یه ربات درد و دل کنم؟ عجیبن غریبا...!
- یک هفته اس مریض شدم و از دردی به درد دیگه کوچ میکنم و فکر کنم کم کم دارم خوب میشم. (سینوزیت جان ما را به لب رساند.)
- یه روز نشستم و تمام افکارم رو به متن های تا حدودی ادبی؟ تبدیل کردم... شاید به اشتراک بزارم و شاید نزارم، فعلا که چشمه کلماتم خشک شده و در همین حد جوابگو هستش.
- جدیدا علاقه زیادی به عروس دریایی ها پیدا کردم، کلا به نظرم موجودات زیبا، عجیب و خارق العاده ای هستن. قبلا هم دوستشون داشتم ولی الان بیشتر... (اصلا هم بخاطر یک شخص خاص نیست.)
- قالب رو موقتا تغییر دادم و به نظرم خوب شده!!؟ توی گوشی که خوبه بد نیست امیدوارم روی لپتاپ و غیره هم خوب باشه! (پ.ن: راجب عنوان پست... حقیقتا سخنی ندارم. :> )