- Heavy -

«تنهایی حوصله‌ات سر نمیره؟»

این سوالی بود که روز دو شنبه درحالی که تنها توی کلاس نشسته بودم یکی از بچه ها ازم پرسید. طبق معمول چرت ترین جواب ممکن رو بهش دادم تا فقط از خیرم بگذره، البته شاید هم اگه چیزی نمیگفتم بازم راهش رو می‌کشید رو میرفت، بهرحال من توی هیچکدوم از گروه های دوستی جایی ندارم. درکش سخته که اون دختر دبستانی که همیشه در حال شلوغ کاری و پر سر و صدا بود -در حدی که معلم جاش رو عوض کرد و گذاشت تنهایی یه گوشه بشینه- الان شده یه دختر ساکت و کم حرف که هر روز ازش میپرسن «چرا حرف نمیزنی؟ چرا همش ساکتی؟». تمام رابطه های دوستی که داشتم/دارم برام مبهم و پیچیده شده، کلمه «دوست» ارزشش انقدر برام زیاد شده که حتی دلم نمیخواد به کسی که هر روز سر کلاس باهم حرف میزنم، بهم زنگ میزنیم و بعضی وقتها بهم پیام میدیم، کلمه «دوست» رو بهش نسبت بدم. چون به محض تموم شدن این سال تحصیلی و جدا شدن راهمون، کاملا همدیگه رو فراموش میکنیم جوری که انگار اصلا نقشی توی زندگی هم نداشتیم. کسی که از سال چهارم دبستان تا الان باهم ارتباط داشتیم و معتقد بودیم بهترین و صمیمی ترین دوستهای همدیگه هستیم، الان دیگه واقعا نمیدونم ما چی هستیم!!؟ دوست؟ غریبه هایی که چند سال باهم خاطره دارن؟ نمیدونم. بعضی وقتها از خودم میپرسم نکنه همه این احساسات و اتفاقات تقصیر خودم باشه؟! شاید مشکل اصلی منم، و قطعا این منم که نمیتونم همه نوع اخلاق و رفتاری رو تحمل کنم و استاندارد هام برای دوستی انقدر بالا رفته که حس میکنم یه موجود بی نقص میخوام، اما مگه توی این دنیا چیزی به اسم بی نقص هم وجود داره؟ حتی خود من هم نقص و کاستی هایی دارم. شاید دارم زیاده روی میکنم.

 همه‌ی این افکار تقریبا از سال آخر راهنمایی شروع شد -درواقع بیشتر شد- وقتی که معنای واقعی «نو که اومد به بازار، کهنه میشه دل آزار» رو متوجه شدم. با تمام سلول های بدنم ترک شدن، جایگزین بودن، تفاوت داشتن و انتخاب دوم بودن رو درک کردم. یه روز با خودم گفتم «حیف اون کادوی خوشگلی که برای تولدت بهت دادم، اون رو خودم میخواستم.» ولی پشیمون شدم چون به نظرم زیادی خشن و کینه‌ای به نظر رسیدم. «اون کادو برای خودت، امیدوارم هر وقت دیدیش یاد من بیوفتی. منی که فقط سعی داشتم یه دوست رو کنار خودم نگه دارم.» و «اون زمان من خیلی آدم وابسته ای بودم، فکر کردم دوست های خوبی میشیم. باعث شدی بعد از اون سال دیگه با هیچ کس صمیمی نشم، دستم رو دور بازوش حلقه نکنم و بغلش نکنم.» -دو جمله ای که برای دو آدم متفاوت توی ذهنم نوشتم.- 

 مورد بعدی... دروغ نمیگم، مقصر خودم بودم. چطور تونستم بدون هیچ حرفی با کسی که از بچگی باهم بزرگ شدیم رو از خودم دور کنم؟! مگه چقدر نابود شده بودی دختر؟ مگه چقدر تنها و غم زده بودی؟ درسته که در نهایت باهم حرف زدید، واقعا درک نشدی؟ الان دیگه میشه بهم بگیم غریبه های آشنا، غریبه هایی که چند سال باهم خاطره دارن. هر موقع به وضعیت و موقعیت مون فکر میکنم آهنگ we don't talk anymore توی ذهنم پخش میشه. الان دیگه حتی نمیدونم باهم مشکل داریم یا نه، شاید بخاطر اختلاف طبقاتی زیادمونه؟ یا صرفا دیگه باهم حال نمی‌کنیم؟ شاید هم انقدر براش بی اهمیت شدم که حتی سلام کردن هم یادش میره. بهرحال خودمم هیچوقت برای حرف زدن پیش قدم نشدم. متاسفانه متاسفانه، وقتی از خیر کسی بگذرم یا کس دیگه ای از خیرم بگذره، قطعا من اون شخصی که پا پیش بزاره برای درست کردن رابطه نیستم. شاید خودخواهانه یا چمیدونم مغرورانه باشه، ولی درواقع من برای تلاش کردن زیادی خسته و ترسو‌ام مخصوصا وقتی درباره روابط انسانی و اجتماعی باشه.

 توی این دنیا من شبیه یه آدم عجیب غریب و متفاوت به نظر میرسم که به زور حرف میزنه، هیچوقت برای چیزی پیش‌قدم نمیشه، شناختش سخته، توی اجتماع سر و کله اش پیدا نمیشه و رسما یه روح سرگردان‌‍ه. 

«خانم -فامیلی- حاضره؟»

- «غایبه.»

+ «من اینجام!!»

- «عه هستی؟ خانم اون شبیه یه روح‌‍ه.»

 ریز نوشت ها:

- روابط آدمی خیلی پیچیده ست، و من از اونم پیچیده تر به نظر میام ولی نوشتن زیاد پیچیده به نظر نمیرسه خوشحالم یکی از رمز های پنل رو پیدا کردم و تونستم برگردم.

- سه شنبه توی مدرسه نهار وحدت داشتیم و بچه ها میخواستن مرغ سیخ بزنن و امشب هم مثلا قرار بود برم جشن عروسی یکی از بچه ها ولی الان شیرازم! دلم میخواد برف ببینم... تا حالا ندیدم :')

- میخوام یکم تبلیغات انجام بدم D: اولیش اینه که میتونید به چنل تلگرامم تشریف بیاورید البته بگم که انتظار زیادی ازش نداشته باشید. صرفا خودمم و خزعبلات روزانه و میخوام سعی کنم یکم بیشتر خودم باشم... انی‌وی... خوشحال میشم تشریف بیارید. و دومی هم اینه که یه وبلاگ دیگه زدم! تصمیم گرفتم اینجا رو بزارم برای خودم و افکارم و اون حس راحتی و صمیمیتش رو حفظ کنم اما اونجا یکم رسمی تر و ادبی تره(؟) حالا هرچی.. خودتون بیایید می‌فهمید چی میگم T^T -دوتاشونو پیوند کردم-

- قرار بود این قالب موقتی باشه ولی ازش خوشم اومده؟ هنوز دارم به تغییر پس زمینه‌اش فکر میکنم ولی فعلا میزارم همین بمونه حوصله فکر کردن ندارم ㅠㅠ