زمین یخ خانه دوم او بود؛ مکانی که سرمایش تن را به لرزه می‌انداخت ولی گرمایی که در قلب و وجودش نهفته بود، تمام آن سرمای مصنوعی را خنثی می‌کرد. حالا دوباره همانجا ایستاده بود، و به آن سطح یخ زده خیره مانده بود. دیگر گرمای وجودش را حس نمی‌کرد. جایی که زمانی خانه او بود، اکنون شبیه به مخروبه‌ای بود که تنها حس ترس را القا می‌کرد.

اسکیت هایش را پوشید و به آرامی بر روی آن سطح لغزنده قدم برداشت. هیچ چیز این لحظه، مانند گذشته نبود؛ فقط بی هدف برای خودش تاب می‌خورد و می‌لغزید. نمی‌دانست باید چه حسی داشته باشد؛ خوشحالی؟ ناراحتی؟ ترس؟ یا غریبی؟ تنها جسم او آنجا بود اما قلب و روحش همچنان در آن گذشته تاریک و مبهم زندانی شده بودند. صداهایی که درون ذهنش می‌پیچیدند، تشویق بودند یا تحقیر؟ آن نگاه ها از سر حیرت بودند یا افسوس؟ کلماتی که شنید، اصلا شبیه به حرف هایی نبودند که از سر غرور و افتخار گفته می‌شدند. آن روز، درد آنچنان درون قلبش ریشه زد، که سیاهی موهایش را به سپیدی برف بدل کرده بود.

بار دیگر تمام آن احساسات و افکار خاک خورده به ذهنش هجوم آوردند. پاهایش سست شد و ناگهان بر روی زانوهایش افتاد. اصلا چرا دوباره به این زمین سرد و نحس پا گذاشته بود؟ چه خیر و خوبی در آن دید که تصمیم گرفت یک بار دیگر هم به خودش اجازه بدهد که حتی به پوشیدن این کفش ها فکر کند؟ در همین فکرها بود که صدای باز شدن در، ریشه افکارش را برید و شخصی وارد سالن شد. با خودش زمزمه کرد: «دنبال دلیل می‌گشتم، دلیل با پاهای خودش اومد.» می‌توانست چهره متعجب و نگران او را از همان فاصله زیاد ببیند. سرش را تکان داد و به آرامی بلند شد و دوباره تعادلش را روی آن تیغه های باریک حفظ کرد. همه چیز در یک دقیقه اتفاق افتاد. جواب سوالاتش واضح بود، تنها کسی که می‌توانست -با تمام آن درد و رنج ها- به ایستادن مجبورش کند، او بود.

‌با خودش فکر کرد: « مگه یه آدم چقدر میتونه خاص باشه که مجبورت کنه دوباره و دوباره روی پاهات بایستی؟».

-yuri on ice-