۳ مطلب با موضوع «روزمرگی..» ثبت شده است

تنهایی حوصله‌ات سر نمیره؟

- Heavy -

«تنهایی حوصله‌ات سر نمیره؟»

این سوالی بود که روز دو شنبه درحالی که تنها توی کلاس نشسته بودم یکی از بچه ها ازم پرسید. طبق معمول چرت ترین جواب ممکن رو بهش دادم تا فقط از خیرم بگذره، البته شاید هم اگه چیزی نمیگفتم بازم راهش رو می‌کشید رو میرفت، بهرحال من توی هیچکدوم از گروه های دوستی جایی ندارم. درکش سخته که اون دختر دبستانی که همیشه در حال شلوغ کاری و پر سر و صدا بود -در حدی که معلم جاش رو عوض کرد و گذاشت تنهایی یه گوشه بشینه- الان شده یه دختر ساکت و کم حرف که هر روز ازش میپرسن «چرا حرف نمیزنی؟ چرا همش ساکتی؟». تمام رابطه های دوستی که داشتم/دارم برام مبهم و پیچیده شده، کلمه «دوست» ارزشش انقدر برام زیاد شده که حتی دلم نمیخواد به کسی که هر روز سر کلاس باهم حرف میزنم، بهم زنگ میزنیم و بعضی وقتها بهم پیام میدیم، کلمه «دوست» رو بهش نسبت بدم. چون به محض تموم شدن این سال تحصیلی و جدا شدن راهمون، کاملا همدیگه رو فراموش میکنیم جوری که انگار اصلا نقشی توی زندگی هم نداشتیم. کسی که از سال چهارم دبستان تا الان باهم ارتباط داشتیم و معتقد بودیم بهترین و صمیمی ترین دوستهای همدیگه هستیم، الان دیگه واقعا نمیدونم ما چی هستیم!!؟ دوست؟ غریبه هایی که چند سال باهم خاطره دارن؟ نمیدونم. بعضی وقتها از خودم میپرسم نکنه همه این احساسات و اتفاقات تقصیر خودم باشه؟! شاید مشکل اصلی منم، و قطعا این منم که نمیتونم همه نوع اخلاق و رفتاری رو تحمل کنم و استاندارد هام برای دوستی انقدر بالا رفته که حس میکنم یه موجود بی نقص میخوام، اما مگه توی این دنیا چیزی به اسم بی نقص هم وجود داره؟ حتی خود من هم نقص و کاستی هایی دارم. شاید دارم زیاده روی میکنم.

  • ۲
  • نظرات [ ۲ ]
    • 𝘚𝘶𝘯𝘮𝘪 ‌ ‌
    • چهارشنبه ۱۶ بهمن ۰۴

    شاید من بخوام امید داشته باشم.

    -We'll never change-

    توباتو قطعا بهترین گروه نسل چهاره و هیچوقت مثلش پیدا نمیشه، خصومتی هم دارید میتونید با دیوار بحث کنید.

    ❅࿓٭

    *این کاربر درحالی که موهای پف کرده اش رو با کلیپس گل بابونه صورتی بسته، یه لباس خرگوشی و هودی گربه ای پوشیده، دو لایه پتو رو تا خرتناق بالا کشیده و سر انگشتهاش یخ زده، این پست رو مینویسه*

    مطمئنم که در طی سال های اخیر که میزان سرما روز به روز کمتر میشد، امسال سردترین پاییز و زمستون رو داشتیم. راستش برای کسی که داره توی جنوب غربی کشور زندگی میکنه، دمای ۱۷ درجه هم براش سرد محسوب میشه چه برسه به ۲-۳ درجه و از اونجایی که بنده سرمایی هستم میتونم بگم دارم قندیل میبیندم. دیروز بالاخره -مثلا- آخرین امتحان نوبت اول رو دادم و احتمالا از نتایج راضی هستم؟ با اینکه میتونستم بهتر عمل کنم اما معمولا همینجوریم؛ توی امتحان های نوبت اول یکم گیج بازی درمیارم و وقتی میگم نوبت دوم جبران میکنم، واقعا جبران میکنم (امیدوارم!). البته که این حرف فقط برای درسهای عمومی‍م صدق میکنه چون درسهای تخصصی‍م پودمانی هستن و هیچ فرصتی برای جبران وجود نداره، پس یا بهترین نمره ات رو میگیری یا میافتی و شهریور دوباره امتحان میدی. به همین سادگی. 

    دیروز وقتی داشتم میرفتم مدرسه، دمای هوا بین ۳ تا ۷ درجه بود و میتونستم یخ زدن تمام سلول های پوستی صورتم رو حس کنم. دست‌های همه‌مون از سرما یخ زده و سرخ و سفید بود و داشتیم به این فکر میکردیم که چجوری قراره با این دست‌ها امتحان بدیم... که خداروشکر مشکل حل شد p: میدونید مسئله اینه که سرمای اینجا واقعا سوزناک‌‍ه و تا پوست و استخوان یخ میزنی، در حدی که اگه یه نفر توی اون سرما بهم یه تنه کوچیک میزد قطعا استخوان‌هام خُرد میشدن. خاله ام که الان شیراز زندگی میکنه میگه سرمای اینجا از شیراز بدتره و اونجا اونقدر سردش نمیشه که بخواد لباس های پفکی و پشمی بپوشه. هنوز نمیدونم چقدر میتونم روی حرفش حساب باز کنم چون آخرین باری که وقتی شیراز سرد و بارونی بود رفتم اونجا، فروردین بود؛ تازه لباس گرم هم نبرده بودم، صرفا چندتا چیز دم دستی بردم (که پشیمون هم شدم). به مامان گفتم "اگه قرار باشه بریم شیراز یا اصفهان چجوری قراره با سرماش کنار بیایم؟ حتی خودت هم اینجا سردت شده!" ولی مامان میگه همین چیزهایی که اینجا میپوشم برای اون شهرها هم کفایت میکنه، فقط باید چند دست لباس و شلوار گرم‌تر و کفش مخصوص بخرم. منم کی باشم که بخوام مخالفت کنم!؟ درحال حاضر تمام هدف من و مامان شده فرار کردن از این شهر اون هم با استفاده از کنکور بنده و کلا اجازه دارم دو تا شهر (+شهر خودمون) رو برای دانشگاه انتخاب کنم، به سه دلیل: ۱- توی هر دو تا شهر دیگه آشنا داریم. ۲- اصالت خانواده پدری برمیگرده به اصفهان و تقریبا با مسیرهاش آشناییم. ۳- نزدیکترین و بهترین انتخاب ها برای زندگی و دانشگاه هستن.

  • ۲
  • نظرات [ ۴ ]
    • 𝘚𝘶𝘯𝘮𝘪 ‌ ‌
    • پنجشنبه ۳ بهمن ۰۴

    زندگی تخم مرغی!

     

    شروع همیشه برام مشکل بزرگی بوده و هست. هیچوقت نمیدونم از چی باید بنویسم و از چی نباید. شروع کردن نقطه آغاز همه چیزه و شاید بشه گفت که احتمالا من توی شروع همه چیز به مشکل میخورم! بهرحال حرف های زیادی درباره اش زده میشه ولی خیلی لحظه ها هم بوده شروع میتونسته یک پایان باشه و پایان میتونسته یک شروع باشه که دقیقا خیلی وقتها همین دوگانگی گیج ام میکنه. راستش این مدت که کمتر درگیر فضای مجازی بودم داشتم با خودم فکر میکردم که کاش ذهن آدمی هم مثل حافظه دستگاه ها بود، میتونستی هر وقت دلت بخواد پاکش کنی و دوباره از نو شروع کنی انگار که قبلا هیچ اتفاقی نیفتاده بوده؛ البته که تا همین الانش هم خیلی چیزا رو پاک، فراموش و حتی پاره کردم برای اینکه شاید بهم کمک کنه بتونم از درد گذشته کم کنم و فاصله بگیرم. صد البته که پشیمانی هایی هم دارم، رابطه هایی که بدون هیچ حرفی تموم شون کردم، یادگاری هایی که اشتباها یا بخاطر هیجانات اون لحظه به کلی پاکشون کردم، خاطراتی که گم شون کردم و... شاید تا اینجا بشه گفت «خب اشکال نداره، بالاخره پیش میاد!» اما مشکل اصلی اینجاست که بدبختانه این انگار برام تبدیل به یه عادت شده!! شاید اگه مثل چند سال گذشته نابالغ و کم تجربه بودم، ممکن بود دوباره تحت تاثیر هیجانات و احساسات لحظه ای قرار بگیرم و همه چیز بریزم توی بقچه و بندازم کنار بقیه خاطرات خاک خورده و قدیمیم که کمتر موقعی پیش میاد که بخوام بهشون سر بزنم. مثل آلبوم عکسی که مدتهاست ته کمد داره میپوسه اما من دیگه اون کودک کنجکاوی نیستم که بخوام هر لحظه برم عکس های داخلش رو نگاه کنم و از مامان راجب اتفاقاتی که اون موقع افتاده بود بپرسم.

    این روند بزرگ شدن بد عجیب و ترسناکه. همیشه از خودم میپرسم «اگه بزرگ بشم دیگه همچین آرزو/خواسته/رویا رو ندارم؟»، «اگه بزرگ بشم دیگه دلم دفترچه خاطرات قفل دار نمیخواد؟»، «اگه بزرگ بشم دیگه به داشتن برچسب های رنگارنگ و دفتر های عجیب و غریب علاقه ندارم؟»، «وقتی بزرگ بشم قولهام رو فراموش میکنم؟»، «وقتی بزرگ شدم دیگه دلم پلاشی های کوچیک و بزرگ نمیخواد؟»، اگه بزرگ بشم، اگه بزرگ بشم، اگه بزرگ بشم... . از دست دادن اون احساسات و خواسته های کودکانه برام دردناک و ترسناکه. میدونم نباید از چیزی بترسم وگرنه همون سرم میاد (مثل همیشه) اما در آخر من فقط یک انسانم که گاهی دلش میخواد احساس ترس و ضعیف بودن بکنه. با تمام اینها، هنوز هم نمیتونم اون هیجان بچگانه برای بزرگ شدن رو نادیده بگیرم، هنوز هم درون مسیر مه آلود و بارونی زندگیم روزنه امیدی برای فردا وجود داره، همون امیدی تا الان زنده نگهم داشته و شاید مجبورم میکنه به نفس کشیدن و ادامه دادن وگرنه زودتر از اینها تبدیل به یه جنازه متحرک میشدم که فقط بلده بخوابه و بیدار بشه و دوباره بخوابه و بیدار بشه‌. 

  • ۳
  • نظرات [ ۷ ]
    • 𝘚𝘶𝘯𝘮𝘪 ‌ ‌
    • چهارشنبه ۲۵ دی ۰۴

    آیا همه جرأت این را دارند که از تصویر خیال انگیز رو به رویشان دست بکشند، برگردند و به پشت سرشان بنگرند و با آنچه از واقعیت نشأت می‌گیرد رو به رو شوند؟ آیا شهامت این را دارند که آن دنیای وهم آمیز را ترک کرده و آنچه واقعی و آشکار هست را بپذیرند؟ و بدیهی است که واقعیت همان چیزی‌ست که همگان از آن گریزان هستیم.



    In this life, the brave ones die, the smart ones go crazy and the world remains of happy fools
    unknown -
    نویسندگان